تبليغاتX
پله ی اول شنگولستان - الکی نامه
ما می خوایم واسه چند دقیقه هم شده یه نمه لبخند به لبهای خوشگلتون هدیه کنیم

یکی دیگه از تبعات گذشت زمان گرایش شدید شنگولان به کارهای گروهی و مشترک می باشددر پی این ماجرا همان برادر پرت کننده ی حواس ما که خود را از جمله منگولان تازه شنگول شده می داند(به خدا ما فقط طنز می نویسیم شوخی می کنیم می دونیم شما ها بیشتر از اینا جنبه دارین پس لطفا ما رو نزنین) مثل اینکه بدتر از ما تمایل خیتی خیلی خیلی ..زیاد و فراوان و سرشاری به نوشتن این جور به قول خودش چرت و پرت ها دارد طی تقاضایی از ما خواست که یکی از نوشته ها شو توی وبلاگ بزاریم البته این کار بعد از پیمودن مراحل ا داری زیادی انجام شد (شما هم اگه تمایل دارین می تونین درخواست بدین وقت کردیم بررسی می کنیم)

این مکان مقدس از اول ترم خود را بسی شنگول تر از ما نشان داده و دم به دم و هی هی و پشت سر هم واسه ی ما برنامه های تفریحی می گذاره.هفته ای نیست که اینجا اردو و کنسرت و همایش های جالب و مسابقات ورزشی و.....نداشته باشه و ما کلی کیفولی می شیم و در می یابیم که ارزششو داشت یک سال تلاش بی وقفه برای راه یافتن به شنگولستان

این اخوی محترم نیز در پی رفتن به یکی از این اردو ها چیزی در سمت چپ جمجمه اش بهش نهیب زد و فشار اورد که بابا تو هم می تونی مگه تو چی کم از این خواهرها داری سعی کن روشونو کم کنی ولی زهی خیال باطل........

ما با کمی دخل و تصرف و عامیانه تر بگیم فضولی نوشته ایشان را در معرض دیدگان پر شور شما می ذاریم:

سلام,سلام,سلام به شما نگولان و منگولان و حبه ی انگوران(خیلی زود ایشان پسر خاله شدند شما ناراحت نشید)اول از همه خیلی خوشحالم که به من اجازه دادین تا در شنگولستان یه ملاقه همون مقاله بنویسم(خواهش می کنیم دیگه مجبور شدیم تو رودر بایستی گیر کردیم گفتیم اگه بگیم نه ما رو لو می دین)

موضوع از یه سه شنبه ی کذایی شروع شد که خیلی شاد و مسرور و دلخوش برای خودم جلسیده بودم(البته لازم به ذکر است این واژه ناگهان در ذهن منِ بلوا شکل گرفت به معنی نشسته بودم ) و سوت را در دهان مبارک می دمیدم که یهو صوت گوش کر کن موبایلم در اومد اخه من موبایل دارم پیام کوتاهی بود از جانب یکی از هم شنگولی ها که گفت:می یای برم کوه شکار آهو تفنگ من کو ببخشید یهو منو جو گرفت منم گفتم چرا نمی یام کوه شکار من کو تفنگ منت ایناهاش و کلی کیفولی تر از قبل گفتم باشه و قرار شد فرداش نفری 20000 ريال ارز رایج مملکت را به همراه اورده ثبت نام نماییم من هم بچه مایه دار!!!!!!!!

قرار ساعت 5:30 صبح بود و من هم که از قبل 4 تا ساندویچ فقط برای خودم تنهایی و میوه وتنقلات لازو رو مهیا کرده بودم چون شکم در اولویت نیاز های فیزیولوژیکی(این واژه رو ما تازه یاد گرفتیم)قرار داره.ساعت 5:00 از خواب ناز بیدار شدم که اینجا تازه اول بد بختی بود. زدم تو خیابون دیدم هیچ بنی بشری اینجا پیدا نمی شه چه برسه به اتومبیل اون هم از نوع مسافرکش (لازم به ذکر است این برادر عزیز پایتختی می باشد و عادت دارند با رایحه ی خوش دود گازوئیل از خواب برخواسته و اولین پدیده ی زیبای روزش ترافیک جالب شهر باشد حتی ساعت 5:00 صبح پس قابل فهم است برادر جان ما تو را می درکیم)

خلاصه کلی کپ کردم و به یک عدد تاکسی تلفنی مثلا شبانه روزی که توش همه خوابیده بودند رفتم و بعد از کلی آب پاشیدن روی صورت یارو و بیدار کردن اون و بگذریم از اینکه مجبور شدم تمام مسیر رو واسش آواز بخونم و باهاش حرف بزنم تا نکنه خوابش ببره ب رسر قرار رسیدم.بعد از مقادیری الافی مکان مورد نظر را تا ساعت6:30 پر از سبزه و چمن و درخت وکلا گلستان نمودیم(ایشان عادت به بدقولی ندارند ما هم اولا اینجوری بودیم عادت می کنی ) تا اینکه مینی بوس گرانمایه تشریف آوردند که اگه با انگشت کوچک پای چپ لرزه ای بر اندامش وارد می کردیم تمام اهن پاره هاش از هم می گسست از اینجا کلی قربون اتوبوس های شنگولستان خودمون شدیم.ما که همه خسته و کوفته و خواب آلود بودیم تا سوار شدیم خوابیدیم.

رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمی رسیدیم تو راه بودیم خوش بودیم سوار ........ولش کن سوار چی بودیم.گلاب به روی مبارکتان دیگه همه جا رو زرد می دیدیم با تمامی وجود از یافتن یک ________ عمومی فریاد ادی را از ته اعماق وجود سر دادیم و اینگونه بو.د که زندگی برای ما شیرین شد احتمالا همه یه همچین وضعیتی رو تجربه کردین و می دونین............

اولش چون تازه وارد بودم و کسی رو نمی شناختم چهره ی واقعی خودم رو بروز ندادم و کلی گل پسر شدم که فکر نمی کنم کسی این رو بتونه باور کنه که بنده ساکت و صامت یه جا بشینم درست حدس زدید طولی نکشید که بنده طبق معمول گروهی تشکیل دادم این شاسکولان هم که همه منتظر و علاقه مند همچون باروتی که آتش زده باشی شروع کردند به آواز خواندن و انجام حرکات موزون و تخلیه کردن تمامی وجود خود.من هم که تازه جزو شنگولان شده بودم ترسیدم نکنه به دوره ی قبل وابترقم(برگردم) کمی جلوی خودم رو گرفتم و نهایتا نجات یافتم و در همون حد موندم.

این هم از دست نوشته های یک برادر شنگول اگه بد بود بگید دیگه از این کارها نکنیم اگه هم خوب بود شنگولستانِ دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 9:14  توسط بلوا و غوغا  |